Tuesday، March 13، 2007

مُمتَحِنُ یَمتَحِنُ اِمتِحان



به نام خدای تکنولوژی

مُمتَحِنُ یَمتَحِنُ اِمتِحان

آقا داستان این امتحان دادن مام شده داستان
یه حاجی بود یه گربه داشت
اونقد مارو کشوندنو ازمون یه سری چرت و پرت امتحان گرفتن خسته شدیم برنامه های پشت پرده هم که بوشون داره خفمون می کنه
آره خلاصه امتحان دادیم ولی اون بخش اصل کاری که "آی. او. اس" باشه فعلاً حذف شد ولی طی یک اعتراض دندان شکن اعلام کردیم که بابا نونتون نبود آبتون نبود اینو چیکارش داشتین آخه
حالا قرار شده دباره امتحان بگیرن تا ببینیم چند چندیم
این وسط چی به برو بچ می رسه؟ فعلاً هیچی بذارین تا تکلیف که کامل معلوم شد انشاءالله از خجالتتون در میام
البته تو فکرم که اگه خواستن حقمونو نوش جان کنن با یک دوگوله بنزین برم جلو سازمان در حضور خبرنگاران داخلی و خارجی خود سوزی کنم البته باید قبل عید این کارو کنم چون بعد عید شاید وسعم نرسه بنزین بخرم
نوچ این پروژه خوبی نیست چون امگان داره واسه ماس مالی کردن داستان بیان بگن واسه چهار شنبه سوزی این کارو کردم

8 مارس روز حماسه سازی معلمان

تو این مدت وقت نشد که در مورد 8 مارس بنویسم
پنجشنبه کوله رو برداشتم برم سر کار سوار مترو شدم کتابمو درآوردمو شروع کردم به خوندن گردنم یه کمکی که خسته شد سرمو آوردم بالا تا گردنمو ماساژ بدم یه پیر مردی نشسته بود روبروی من بد جور تو عالم خودش بود
اونقد حواسش پرت بود که نمی فهمید دستش تا آرنج تو مماخ گرامی در حال کند و کاوه
خلاصه هرازگاهی که سرمو میو وردم بالا می دیدم که این آقا هنوز داره جستجو می کنه
یعنی اگه این همه که جستجو می کرد اگه دنبال اکسیر جوانی یا فلسفه وجود بود تا حالا پیدا کرده بود
یکیم پیدا نمی شد که بگه پدر جان مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد لطفاً اینقدر شماره گیری نفرمائید
به امام خمینی که رسیدم برعکس مسیرم ، پیاده نشدم
رفتم تا بهارستان
مجلس
می خواستم ببینم چه خبره اونجا
گسی رو میزنن آیا؟
همینور که از پله های خروجی می رفتم بالا قیافه ی حیرت زده مردمی که بیرون بودن رو می دیدم بیشتر کنجکاو می شدم تا ببینم چه خبره وقتی رسیدم بالا منم تعجب کردم
از چی؟
از اینکه خبری نبود
نه پلاکارتی نه زن معترضی
تنها چیزی که بود این بود که 60 70 نفر پلیس ضدشورش با سپراشون یه راهرو درست کرده بودن و مردم رو هدایت می کردن به سمتی که می خواستن
به هر ضرب و زوری بود از اون هیری ویری امومدنم بیرون و رفتم سمت در شمالی مجلس
حرکت ماشینا کاملاً عادی بود چون پلیس پیاده رو ها رو با سرباز بسته بود طوری که نمی شد به سمت خیابون بری
یکم که رفتم بالا تر یه راه درو پیدا کردمو رفتم اونور خیابون
مردم همه وایساده بودن و جلو مجلس رو نگاه می کردن
جرأت نکردم بپرسم چه خبره از اونجائی که مدرسه هارو زود تعطیل کرده بودن بچه مدرسه ای اونجا زیاد بود منم که با کوله ای که رو پشتم داشتم زیاد جلب توجه نمیکردم خلاصه مام به جمع مردم جلو در مجلس پیوستیم
خیلی تعجب کردم شنیده بودم که امروز زنا واسه اعتراض به قوانین قراره بیان جلو مجلس

ولی به جز 6 7 تا زن که چنتاشون خبرنگار بودن زن دیگه ای اونجا نبود ولی ا دلت بخواد (دلت بیشتر از 500 600 نفر نخواد) اونجا مرد بود یادم اومد که معلم ها 3 روز اعتصاب دارن و قرار بوده اعتراض خاموش جلو مجلس داشته باشن
بیش خودم گفتم حتماً زنا جلو یه در دیگن ولی طی یک طوافی که دور مجلس داشتم غیر نیروهای امنیتی و 100 150 تا موتور 250 چیز دیگه ای ندیدم
از تعجب داشت از تو نافم ریحون سبز می شد
کلی به خودم فحش دادم که ای احمق واسه چی آخه پا شدی اومدی اینجا
گفتم برم جلو پارک دانشجو شاید اونجا باشن
نبودن
دانشگاه تهران
تبودن
هفت تیر
نبودن
یکم به مغزم فشار آوردم که کجان اخه این زنائی که ادعاشون می شد که می خوان از حق و حقوقشون دفاع کنن؟
فهمیدم
یا تو خونه در حال آشپزی بچه داری
یا بادی بیلدینگ و اروبیک
یا خرید ومزون لباس
یا کنار خیابون منتظر مشتری

به امید بیداری

------------------------------

در غروبی ابدی


روز يا شب ؟
نه اي دوست غروبي ابديست
با عبور دو كبوتر در باد
چون دو تابوت سپيد
و صداهايي از دور از آن دشت غريب
بي ثبات و سرگردان همچون حركت باد
سخني بايد گفت
سخني بايد گفت
دل من مي خواهد با ظلمت جفت شود
سخني بايد گفت
چه فراموشي سنگيني
سيبي از شاخه فرو مي افتد
دانه هاي زرد تخم كتان
زير منقار قناري هاي عاشق من مي شكنند
گل باقالا اعصاب كبودش را در سكر نسيم
مي سپارد به رها گشتن از دلهره گنگ دگرگوني
و در اينجا در من ‚ در سر من ؟
آه ...
در سر من چيزي نيست بجز چرخش ذرات غليظ سرخ
و نگاهم مثل يك حرف دروغ
شرمگينست و فرو افتاده
من به يك ماه مي انديشم
من به حرفي در شعر
من به يك چشمه ميانديشم
من به وهمي در خاك
من به بوي غني گندمزار
من به افسانه نان
من به معصوميت بازي ها
و به آن كوچه باريك دراز
كه پر از عطر درختان اقاقي بود
من به بيداري تلخي كه پس از بازي
و به بهتي كه پس از كوچه
و به خالي طويلي كه پس از عطر اقاقي ها
قهرمانيها ؟
آه
اسبها پيرند
عشق ؟
تنهاست و از پنجره اي كوتاه
به بيابان هاي بي مجنون مي نگرد
به گذرگاهي با خاطره اي مغشوش
از خراميدن ساقي نازك در خلخال
آرزوها ؟
خود را مي بازند
در هماهنگي بي رحم هزاران در
بسته ؟
آري پيوسته بسته بسته
خسته خواهي شد
من به يك خانه مي انديشم
با نفس هاي پيچك هايش رخوتناك
با چراغانش روشن همچون ني ني چشم
با شبانش متفكر تنبل بي تشويش
و به نوزادي با لبخندي نامحدود
مثل يك دايره پي در پي بر آب
و تني پر خون چون خوشه اي از انگور
من به آوار مي انديشم
و به تاراج وزش هاي سياه
و به نوري مشكوك
كه شبانگاهان در پنجره مي كاود
و به گوري كوچك ‚ كوچك چون پيكر يك نوزاد
كار ...كار؟
آري اما در ‌آن ميز بزرگ
دشمني مخفي مسكن دارد
كه ترا ميجود آرام ارام
همچنان كه چوب و دفتر را
و هزاران چيز بيهوده ديگر را
و سر انجام تو در فنجاني چاي فرو خواهي رفت
مثل قايقي در گرداب
و در اعماق افق چيزي جز دود غليظ سيگار

و خطوط نامفهوم نخواهي ديد
يك ستاره ؟
آري صدها ‚ صدها اماا
همه در آن سوي شبهاي محصور
يك پرنده ؟
آري صدها ‚ صدها اما
همه در خاطره هاي دور
با غرور عبث بال زدنهاشان
من به فريادي در كوچه مي انديشم
من به موشي بي ازار كه در ديوار
گاهگاهي گذري دارد !
سخني بايد گفت
سخني بايد گفت
در سحرگاهان در لحظه ي لرزاني
كه فضا همچون احساس بلوغ
ناگهان با چيزي مبهم مي آميزد
من دلم مي خواهد
كه به طغياني تسليم شوم
من دلم ميخواهد
كه ببارم از آن ابر بزرگ
من دلم مي خواهد
كه بگويم نه نه نه نه
برويم
سخني بايد گفت
جام يا بستر ‚ يا تنهايي ‚ يا خواب ؟
برويم ...


فروغ