بعضی اوقات به وبلاگای دوستام با کسیایی که توی زندگی حقیقی می شناسمشون سر می زنم یه حس عجیبی بهم دست، یه مدل خنده داریه، مثلاً وقتی یک نفر ناراحته یا خوشحال و حسشو در غالب یه وبلاگ می نویسه و منم می خونم یه جوری می شم، خیلی ها انگار درون و برونشون دوگانه س، نمی دونم چرا، امیدوارم من برای دیگران اینجوری نباشم.
Thursday، October 29، 2009
درون و برون
بعضی اوقات به وبلاگای دوستام با کسیایی که توی زندگی حقیقی می شناسمشون سر می زنم یه حس عجیبی بهم دست، یه مدل خنده داریه، مثلاً وقتی یک نفر ناراحته یا خوشحال و حسشو در غالب یه وبلاگ می نویسه و منم می خونم یه جوری می شم، خیلی ها انگار درون و برونشون دوگانه س، نمی دونم چرا، امیدوارم من برای دیگران اینجوری نباشم.
Friday، October 09، 2009
ا َ واز
مردم اونجا از دو چیز به غیر از خیلی چیزای دیگه، رنج می برن: یکی گرما، یکی نبود آب.
در اهواز اینکه تهرانی باشی اصلاً یک فاکتور با کلاس بودن نیست چون تهران جزء توابع آبادان حساب می شه و آبادان هم که دیگه آباد نیست.
به طور اخص زنهای ا َ وازی 3 مشخصه بارز دارن: زیبایی (البته از نظر بنده) ، اضافه وزن و نوعی اعتماد به نفس کاذب.
اگر تهرانی باشید توی ا َ واز شما با کلمه تگری ( البته منظور خارج شده محتویات معده نیست) آشنایی کامل پیدا می کنید، همه چیز خنکه به جز هوا. البته یک چیزه دیگه هم هست که نه تنها خنک نیست بلکه هات هم هست، که بماند.
هرچی جنگ به خوزستان و ا َواز خسارت زد شهرداری داره خیلی سریعتر و بهتر این کارو می کنه.
اگر خواستید به عنوان خبرنگار خارجی اشتباه گرفته بشید و به گمون اینکه فارسی بلد نیستید انواع و اقسام فحش های عربی فارسی شوشتری دزفولی دزلسی بخورید با گریم ظاهر من به اهواز سفر کنید.
کیانپارس: ورژن اهوازی ایران زمین، بورس انواع شکم خانه(فست فود). هم پیاده روی هم چش چرونی.
پیاده رو های کیانپارس: Catwalk
بازار عربا: قسمت نشد برم.
فرودگاه بین المللی اهواز: طویله.
در اهواز اینکه تهرانی باشی اصلاً یک فاکتور با کلاس بودن نیست چون تهران جزء توابع آبادان حساب می شه و آبادان هم که دیگه آباد نیست.
به طور اخص زنهای ا َ وازی 3 مشخصه بارز دارن: زیبایی (البته از نظر بنده) ، اضافه وزن و نوعی اعتماد به نفس کاذب.
اگر تهرانی باشید توی ا َ واز شما با کلمه تگری ( البته منظور خارج شده محتویات معده نیست) آشنایی کامل پیدا می کنید، همه چیز خنکه به جز هوا. البته یک چیزه دیگه هم هست که نه تنها خنک نیست بلکه هات هم هست، که بماند.
هرچی جنگ به خوزستان و ا َواز خسارت زد شهرداری داره خیلی سریعتر و بهتر این کارو می کنه.
اگر خواستید به عنوان خبرنگار خارجی اشتباه گرفته بشید و به گمون اینکه فارسی بلد نیستید انواع و اقسام فحش های عربی فارسی شوشتری دزفولی دزلسی بخورید با گریم ظاهر من به اهواز سفر کنید.
کیانپارس: ورژن اهوازی ایران زمین، بورس انواع شکم خانه(فست فود). هم پیاده روی هم چش چرونی.
پیاده رو های کیانپارس: Catwalk
بازار عربا: قسمت نشد برم.
فرودگاه بین المللی اهواز: طویله.
Friday، August 21، 2009
یاد ایامی
یه نیگا به خودم می کنم و می گم: " اَ اَ آ.........، یه سال گذشت؟ ولی چرا مثه هزار سال بود."
بعد این شعر میاد به ذهنم که ای دل غافل
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید (1) .... حالا باقیش بماند که چه می گوید.
خلاصه که
اگر به حجله آشنایی،
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند
که او در حسرت پر کشیدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نکن!(2)
_________________________
1. فروغ فرخزاد
2. یغما گلرویی
بعد این شعر میاد به ذهنم که ای دل غافل
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید (1) .... حالا باقیش بماند که چه می گوید.
خلاصه که
اگر به حجله آشنایی،
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند
که او در حسرت پر کشیدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نکن!(2)
_________________________
1. فروغ فرخزاد
2. یغما گلرویی
Tuesday، August 18، 2009
Thursday، July 23، 2009
Sunday، July 12، 2009
Flashback
به مناسبت بسته شدن یاهو 360
گاهی آدم نسبت به یه سری از چیزا که شاید اهمیت خاصی هم نداشته باشن احساس تعلق خاطر می کنه.
360 هم که دیگه روز آخرشه برای من یکی که همچین حالتی رو داره.
خیلی از ماها اینجا با هم آشنا شدیم، خیلیا از ماها اینجا به هم علاقه مند شدیم از همدیگه چیزای زیادی یاد گرفتیم.
قدیما که روابط شکل و شمایل دیگه ای داشت برای کسایی که با هم دوست بودن خیلی مهم بود که چه موقع و کجا با هم آشنا شدن نمی دونم بعدها که نشستیم و داریم خاطراتمونو مرور می کنیم یادمون میاد که کدوم کامنت، کدوم بلاگ، کدوم عکس نفر مقابل توجهمون رو جلب کرد که باعث شد جرقه آشنایی بوجود بیاد.
خیلیا اینجا هستن که برای من جایگاه خاصی دارن، خیلی ها هم هستن که قبلاً جایگاه خاصی داشتند ولی غیر از ارزش انسانی دیگه کمترین اهمیتی برام ندارن همینطور من برای خیلی ها، تجربه آشنایی با آدمای خیلی خوبی رو داشتم که مدتیه ندیدمشون امیدوارم شرایط جوری تغییر کنه که باز هم کنار هم باشیم.
می تونم بگم اکثر کسایی که توی 360 بودن الان یه خونه جدید مثل فیس بوک برای خودشون پیدا کردن ولی با شناختی که از خودم دارم بعید می دونم دوباره سراغ زندگی مجازی از این دست برم چون تجربه این چند سال برای من بیشتر زوایای تاریک وجودمو به رخم کشید تا نقطه های قوتی که داشتم رو.
امیدوارم همیشه چرخ 360 درجه زندگی اونطور که به صلاحتونه براتون بچرخه.
امیدوارم همیشه چرخ 360 درجه زندگی اونطور که به صلاحتونه براتون بچرخه.
محمد
The Boy who used to smile all the time
پی نوشت1: با اینکه امیدی ندارم ولی آرزو می کنم ایرانی ها همون راهی رو که توی 360 رفتن توی فضاهای دیگه نرن.
پی نوشت2: فکرشو بکنید فردا که می خواید به بلاگ به صفحه خودتون سر بزنید، دیگه نیست.
پی نوشت2: فکرشو بکنید فردا که می خواید به بلاگ به صفحه خودتون سر بزنید، دیگه نیست.
Saturday، July 04، 2009
راه حل
فکر می کنم وقتی قرار است به کسی برای حل مسئله یا مشکلی کمکی بکنیم، ابتدا باید مسئله اش را درک کنیم، بفهمیم که حقیقت ماجرا چیست، بفهمیم که اصولاً چرا چنین است که هست، شاید اگر اینطور رفتار کنیم بهترین راه حل و مفید ترین کمک این باشد که کاری نکنیم، سکوت کنیم و ناظر باشیم.
Friday، April 03، 2009
روز جمهوری اسلامی
به مناسبت 12 فروردین روز جمهوری اسلامی
چند وقت پیش مادرم با یه حس شکست گفت: "اگر زیر پرچم جمهوری اسلامی حتی به یک نفر ظلم بشه مسئولش همه ماهایی هستیم که به این نظام رای دادیم"ا
98 درصد از واجدین شرایط جمعیت حدود 40 میلیون اون زمان می شه "همه"ا
مهندس بازرگان سال 62 در سخنرانی که در مجلس داشت اینطور گفت: "همیشه و در همه جای دنیا استبداد از روزی شروع شده است که یک شاه، یک خاندان، یک طبقه و حتی یک مکتب ولو با حسن نیت و به قصد خدمت خواسته است خود را یگانه مالک، یگانه مسئول و یگانه مأمور بر سایرین تصور بر جامعه تحمیل نموده، وقعی (توجه، منزلت) به رضای مردم ننهد. "ا
پینوشت: در ادامه مهندس بازگان در مورد آزادی عقیده و اندیشه در مجلس سخنرانی می کنه
چند وقت پیش مادرم با یه حس شکست گفت: "اگر زیر پرچم جمهوری اسلامی حتی به یک نفر ظلم بشه مسئولش همه ماهایی هستیم که به این نظام رای دادیم"ا
98 درصد از واجدین شرایط جمعیت حدود 40 میلیون اون زمان می شه "همه"ا
مهندس بازرگان سال 62 در سخنرانی که در مجلس داشت اینطور گفت: "همیشه و در همه جای دنیا استبداد از روزی شروع شده است که یک شاه، یک خاندان، یک طبقه و حتی یک مکتب ولو با حسن نیت و به قصد خدمت خواسته است خود را یگانه مالک، یگانه مسئول و یگانه مأمور بر سایرین تصور بر جامعه تحمیل نموده، وقعی (توجه، منزلت) به رضای مردم ننهد. "ا
پینوشت: در ادامه مهندس بازگان در مورد آزادی عقیده و اندیشه در مجلس سخنرانی می کنه
Wednesday، April 01، 2009
چیز
یه چیزو خوب فهمیدم
وارد شدن توی جاهای خوب، قرار گفتن توی شرایط خوب می تونه خیلی آسون باشه
ولی باقی موندن توی جا و شرایط خوب خیلی سخته
و برعکسش خارج شدن از جای بد و شرایط بد می تونه خیلی خیلی خیلی سخت باشه
قدر لحظه های خوبتون رو بیشتر بدونین
بهانه
من هیچ وقت حس خاصی نسبت به هیچ مناسبتی ندارم، غیر از یه دونه که باید حالا حالاها منتظر باشم. دیشت با یکی از دوستان حرف می زدم، می گفت ای کاش عید 2 3 هفته دیر تر بود تا بتونم تا قبل از تحویل سال با اونایی که رابطم تیره و تاره آشتی کنم، گفتم چیکار به عید داری، گفت اینا همش بهانه س
اینا همش بهانه س!؟
وقتی به دور برم نگاه می کنم، می بینم واقعاً اینا همش بهانه س، برای خوشحال بودن، برای خوب بودن، برای کنار هم بودن، برای انتقال حسای خوب، البته همیشه هم اینطوری نیست ولی خوب حداقل هرکسی در حد خودش تلاششو می کنه، وقتی تقویم باستانی ایران رو نگاه می کنیم، در حد روزهای هفته برنامه برای شادی داریم و این یه حس خوب برای همه مردم درست می کنه
فکر کنم باید یه تجدید نظری توی رابطه م با مناسبت ها داشته باشم، حداقل می تونم اینطور وانمود کنم که برای من هم مهمه، کمترین عایدی که داره از خوشحالی دیگران منم خوشحال می شم
Monday، February 16، 2009
فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد، ای فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بام هاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم
گریان ازین بیداد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
مهدی اخوان ثالث
Wednesday، February 11، 2009
از امروز می خوام جوری زندگی کنم که انگار از فردا دیگه زنده نیستم، خدا رو چه دیدی شاید این نفس نکشیدنای گاه و بیگاه، شد کار یومیه ام
کی قراره وقتش برسه؟الله اعلم
------
دیشب دوباره اونقدر چشام خیس شد که از خواب پریدم
خوبیش اینه که صبح به موقع می رسم محل کارم
------
از قدیم گفتم حالا هم می گم:
دلم تنگ است
آسمان نیز دلش برای من تنگ است
دروغ می گم؟ یه نیگاه به آسمون بنداز
.
.
.
.
.
ای بر اون روح پدرت تا خواستم یکم احساس از خودم تراوش بدم، آسمون صاف شد
بخشکه این شانس بخشکه این چشم
زمزمه
"بسم الله الرحمن الرحیم ... يـا ايــتـهـا الـنـفـس الــمـطـمـئـنـة ... ارجـعـي الـى ربـك راضـيـة مـرضـيـة" . تو اى روح آراميافته!به سوى پروردگارت بازگرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است.
این آیه قرآن رو خیلی دوست دارم، ولی وصف حال من این یکیه:
"يـا ايــتـهـا الـنـفـس نا الــمـطـمـئـنـة " . تو اى روح آرام نيافته!
Friday، February 06، 2009
برای یک دوست
پاییز که می رسد می شنوم صدای آمدنت را، چرا که تو حقیقت پاییزی، گاهی ابری گاهی آفتابی، گاهی خاکستری گاهی سپید، گاهی می باری و می بخشی، گاهی ابری می شوی و چشم انتظار می گذاری، مرز سقوط گرما و ابتدای هبوط سرمایی، برگها از فرط حضورت رنگ پریده، می ریزند و این لطفیست به درختان تا کوران بارش زمستان را تاب آورند. و من، پاییز را دوست دارم، کاش زمین از حرکت باز می ایستاد چراکه همیشه از پس پاییز، زمستان است، دلها مرده، دستها پنهان، سقف آسمان کوتاه، غبار آلوده، مهر و ماه
من، سمبل حماقت
دوره دوره حماقت است؛ انگار حماقت را تنفس می کنیم، انگار به جای نمک ید دار، عصاره حماقت دار به خورد خودمان می دهیم، سیاست: حماقت، کیاست: حماقت، رفاقت: حماقت، احساس: حماقت، همه راه ها به حماقت ختم می شود، نکند حماقت حقیقت ذات بشر است؟ شنیدم می گفتند "ماهی ها هم عاشق می شوند"، پس چه انتظار از انسان که حماقت نکند و تنها حاصل ................: حقارت
Tuesday، February 03، 2009
عشق تو ...... بی من
دیدم که می خندی، خندیدم، نمی دیدی، همیشه می خندی، پروانه شدم، روی پیشانیت نشستم، می خندیدی، زیبا، ،خواب پریدم، چشمانم خیس بود، نیمه بهمن ماه بود
There's Something I've to Do
Look Into Your Eyes And See You Looking Back
Friday، January 30، 2009
III سفر به سبک ایرانی
توالت (این بخش اقتباس شده از داستانیه که یکی از رفقا تعریف کرد)ا متنش طولانی نیست، دیالوگاش کمه ولی درازه
غحخ[به حالت سرک کشیدن وارد گلاب به روتون می شود]: بهرام برام، یه اِهِنی اوهونی چیزی بکن بفهمم زنده ای
بهرام [در حالی که سرش را توی کاسه توالت گبر(گلاب به روتون) کرده و یک سیخ توی سوراخ چاه گبر فرو کرده]: چی میگی توام تو این اوضا
غحخ[با تعجب]: اِ
بهرام: اِ و مرگ
عحخ: ابن چه کاریه آقا بهرام، بیا ما کباب سفارش دادیم با این کثافتا خودتو سیر نکن، اینا شاید قبلاً کباب بوده باشه ولی الان دیگه نیست
بهرام[که انگار اصلا نفهمیده غحخ چی گفته] بابا چی داری می گی واسه خودت؟ موبایلم افتاده این تو، شلوارمو که عوض کردم این گرمکنه جای کمربند نداشت موبایلو گذاشتم تو جیبم
غحخ: ای دل غافل، چجوری افتاد اون تو آخه؟ مگه نمی گی تو جیبت بود
بهرام[در حالی که به شدت در تلاش است]: آره بابا وقتی نشستم دیدم یهو صدای قولوب اومد، به خودم گفتم من که هنوز کاری نکردم ............. بد بخت شدم غلام، چهارصدتومن پول گوشی بود
غحخ[در حالی که رو به غش کردن است از خنده] حالا مگه دمپایی افتاده که می خای با سیخ سرکج درش بیاری؟
[حامد وارد می شود]ا
حامد: بابا، بابا، کجایی، مامان می گه بیاین غذا رو اوردن
غحخ: حامد جان به مامانت بگو اقات همینجا خودشو سیر کرده [می خندد]ا
بهرام: غلام من دهنتو سرویس می کنم جای کمک کردنته
غحخ: بابا زشته جلو بچه، حامده جان جلدی برو به خالت بگو زودی یکی از اون کاورای لباسو بده جلدی بیار موبایل بابات افتاده تو توالت
[رستوران]ا
حامد: خاله خاله، نرگس: جان خاله، حامد: حسین آقا گفتن زود یه کاور لباس بدید من ببرم براشون
نسرین[با دلهره]: اوا، چی شده حامد؟
حامد: هیچی انگار بابا گشنش بوده داشته از توالت یه چیزی می خورده، بعد موبایلش افتاده اون تو
نسرین[بازوی حامد رو فشار می دهد]: اینا چیه به بابات می گی مثل ادم بگو ببینم چی شده؟
حامد[ با بغر]: به خدا حسین آقا گفت من که ندیدم
نسرین: بریم ببینم چه شده، اَه از دست این مردا، سفر رو زهرکردن بهمون
توالت
غحخ: اوه اوه چه کندی هم زدن اینجا، خفه شدیم، یه کبریت بزنی اینجا منفجر می شه ها، بهرام زیاد حرص نخور جرقه می زنی می ترکیما[ می خندد]ا
[نسرین نرگس حامد پژمان وارد می شند]ا
نسرین: بهرام، چی شده؟ ، بهرام: هیچی بابا موبایلم افتاده تو چاه ،نسرین[با عصبانیت]: حسین آقا این حرفا چی بود به حامد زده بودید؟
غحخ: من بی تقصیرم به جان بهرام، اوردین کاور؟ بدین من، بهرام، بگیر اینو گره بزن یه سرشو، بد مقل دسکش تا شونه بکن تو دستت
بهرام: چرا؟ ، غحخ: شانس بیاری راه توالتش به چاه اصلی کم عمق باشه ،بهرام: ینی دستمو بکنم این تو؟ عمرا
پژمان: آقا بهرام یعنی قبلش با قاشوق می خوردین؟
نرگس[ یک چک اساسی آبدار به گوش پژمان می زند] خاک بر سر بی شعور این چه طرز حرف زدن با بزرگتره برو گمشو پیس ننجون ببیم برو
[پژمان در حالی که از سنگینی چک سرش گیج می رود و بغز در گلوش نتریکده مانده میرو]ا
نسرین : بچه گناهی نداره یکی به شوئرت بزن ،غحخ: می خوای موبایلتو یا نه؟
بهرام: [با حالتی چندش زده به فکر می کند] ، غحخ: تا پاییتر نرفته بجونب
[بهرام دستش را تا شانه توی کاور می کند و در چاه فرو می برد، سایرین که اساسی حالشان بد شده بیشتر از بو البته، بیرون می روند]ا
عحخ: چی شد پیداش کردی؟ ،بهرام[با حالت بد]: نه بابا نه
[بعد از مقداری جستجور] بهرام: اها اها پیدا شد ، غحخ: خوب خوب، هواست باشه دای میاریش بالا سر نخوره از دستت سفت بگیرش ، بهرام : خوب بابا هواسم هس
بهرام [ با حالت مادر مرده ها]: ااااااااااااااااااااااه حالم بهم خورد، غحخ: چی شد؟
بهرام: گفتی سفت بگیرش، سفت که گرفتم از لای انگشتام زد بیرون
غحخ: خاک بر سرت تو ینی فرق بین **و با موبایل تشخیس نمی دی؟ ، نسرین: چی شد بهرام
غحخ: نسرین خانوم نفر قبلی یوبس بوده گمراهمون کرد [می خندد] ، بهرام: آها اها پیدا شد
غحخ: مطمئنی؟ باز فشارش ندی بزنه بیرون ، بهرام[در حالی که دستش را بیرون میاورد]: نه دیگه خودشه
پایان قسمت سوم
غحخ[به حالت سرک کشیدن وارد گلاب به روتون می شود]: بهرام برام، یه اِهِنی اوهونی چیزی بکن بفهمم زنده ای
بهرام [در حالی که سرش را توی کاسه توالت گبر(گلاب به روتون) کرده و یک سیخ توی سوراخ چاه گبر فرو کرده]: چی میگی توام تو این اوضا
غحخ[با تعجب]: اِ
بهرام: اِ و مرگ
عحخ: ابن چه کاریه آقا بهرام، بیا ما کباب سفارش دادیم با این کثافتا خودتو سیر نکن، اینا شاید قبلاً کباب بوده باشه ولی الان دیگه نیست
بهرام[که انگار اصلا نفهمیده غحخ چی گفته] بابا چی داری می گی واسه خودت؟ موبایلم افتاده این تو، شلوارمو که عوض کردم این گرمکنه جای کمربند نداشت موبایلو گذاشتم تو جیبم
غحخ: ای دل غافل، چجوری افتاد اون تو آخه؟ مگه نمی گی تو جیبت بود
بهرام[در حالی که به شدت در تلاش است]: آره بابا وقتی نشستم دیدم یهو صدای قولوب اومد، به خودم گفتم من که هنوز کاری نکردم ............. بد بخت شدم غلام، چهارصدتومن پول گوشی بود
غحخ[در حالی که رو به غش کردن است از خنده] حالا مگه دمپایی افتاده که می خای با سیخ سرکج درش بیاری؟
[حامد وارد می شود]ا
حامد: بابا، بابا، کجایی، مامان می گه بیاین غذا رو اوردن
غحخ: حامد جان به مامانت بگو اقات همینجا خودشو سیر کرده [می خندد]ا
بهرام: غلام من دهنتو سرویس می کنم جای کمک کردنته
غحخ: بابا زشته جلو بچه، حامده جان جلدی برو به خالت بگو زودی یکی از اون کاورای لباسو بده جلدی بیار موبایل بابات افتاده تو توالت
[رستوران]ا
حامد: خاله خاله، نرگس: جان خاله، حامد: حسین آقا گفتن زود یه کاور لباس بدید من ببرم براشون
نسرین[با دلهره]: اوا، چی شده حامد؟
حامد: هیچی انگار بابا گشنش بوده داشته از توالت یه چیزی می خورده، بعد موبایلش افتاده اون تو
نسرین[بازوی حامد رو فشار می دهد]: اینا چیه به بابات می گی مثل ادم بگو ببینم چی شده؟
حامد[ با بغر]: به خدا حسین آقا گفت من که ندیدم
نسرین: بریم ببینم چه شده، اَه از دست این مردا، سفر رو زهرکردن بهمون
توالت
غحخ: اوه اوه چه کندی هم زدن اینجا، خفه شدیم، یه کبریت بزنی اینجا منفجر می شه ها، بهرام زیاد حرص نخور جرقه می زنی می ترکیما[ می خندد]ا
[نسرین نرگس حامد پژمان وارد می شند]ا
نسرین: بهرام، چی شده؟ ، بهرام: هیچی بابا موبایلم افتاده تو چاه ،نسرین[با عصبانیت]: حسین آقا این حرفا چی بود به حامد زده بودید؟
غحخ: من بی تقصیرم به جان بهرام، اوردین کاور؟ بدین من، بهرام، بگیر اینو گره بزن یه سرشو، بد مقل دسکش تا شونه بکن تو دستت
بهرام: چرا؟ ، غحخ: شانس بیاری راه توالتش به چاه اصلی کم عمق باشه ،بهرام: ینی دستمو بکنم این تو؟ عمرا
پژمان: آقا بهرام یعنی قبلش با قاشوق می خوردین؟
نرگس[ یک چک اساسی آبدار به گوش پژمان می زند] خاک بر سر بی شعور این چه طرز حرف زدن با بزرگتره برو گمشو پیس ننجون ببیم برو
[پژمان در حالی که از سنگینی چک سرش گیج می رود و بغز در گلوش نتریکده مانده میرو]ا
نسرین : بچه گناهی نداره یکی به شوئرت بزن ،غحخ: می خوای موبایلتو یا نه؟
بهرام: [با حالتی چندش زده به فکر می کند] ، غحخ: تا پاییتر نرفته بجونب
[بهرام دستش را تا شانه توی کاور می کند و در چاه فرو می برد، سایرین که اساسی حالشان بد شده بیشتر از بو البته، بیرون می روند]ا
عحخ: چی شد پیداش کردی؟ ،بهرام[با حالت بد]: نه بابا نه
[بعد از مقداری جستجور] بهرام: اها اها پیدا شد ، غحخ: خوب خوب، هواست باشه دای میاریش بالا سر نخوره از دستت سفت بگیرش ، بهرام : خوب بابا هواسم هس
بهرام [ با حالت مادر مرده ها]: ااااااااااااااااااااااه حالم بهم خورد، غحخ: چی شد؟
بهرام: گفتی سفت بگیرش، سفت که گرفتم از لای انگشتام زد بیرون
غحخ: خاک بر سرت تو ینی فرق بین **و با موبایل تشخیس نمی دی؟ ، نسرین: چی شد بهرام
غحخ: نسرین خانوم نفر قبلی یوبس بوده گمراهمون کرد [می خندد] ، بهرام: آها اها پیدا شد
غحخ: مطمئنی؟ باز فشارش ندی بزنه بیرون ، بهرام[در حالی که دستش را بیرون میاورد]: نه دیگه خودشه
پایان قسمت سوم
Tuesday، November 11، 2008
سفر به سبک ایرانی
قسمت دوم
غلامحسین[در حال پیاده شدن از ماشین]: آق بهوم تمــّــون اضافه با خودت اُوردی؟ خواستی من یه کردی 6 خشتک زندان بافت اصل شیراز دارما.[می خندد]ا
بهرام: نه مش غلام جون همرام هس، شما آلات نوازندگیتو اوردی؟ نیازت می شه ها[با حرص می خندد]ا
نسرین خانوم:آقا بیا اینو بگیر ببپوش فعلا، فقط کششو محکم کن
آقا بهرام: این چیه آخه می خوای منو مضحکه دست غلام کنی؟
نسرین خانوم: گرمکنه دیگه، اون یکی شلورت ته ساکه بخوام در بیارم باید همه چیو بهم بریزم، فعلاً ببپوشش، خیلیم شیکه، الان جوونا رنگ وارنگشو توی شهر می پوشن، کلی هم کلاس داره توی ماهواره همش از اینا نشون می ده، شما که نمی خری ببینیم چیه توش الان هرچی که مــُــده از تو ماهوارس
آقا بهرام: واسه خاطر بچه می گم نخریم وگرنه بد نیس من اخبار می بینم توام از این چیزا ببین، حالا کجا عوضش کنم اینو؟
غلامحسین خان: بــَــری جون، اگه از زنت خجالت می کشی بیا من خودم چادر می گیرم دورت[می خندد]ا
نسرین خانوم[با حالت شوخی]:غلامحسین خان سفارشتو به نرگس می کنم
غلام حسین خان: نه تورو جون شوئرت، اصلاً می خوای خودم ببرم سرپاشم بگیرم؟ که دیگه خودش نم نده به شلوارش بعد بندازه تقصیر ترمز زدن من
نسرین خانوم: راس می گه آقا غلام
آقا بهرام[با عصبانیت]: چیو راس می گه زن؟ سرپا گرفتنمو؟ [نگاهی به حامد می کند که با پژمان مشغول بازیست و به حالت پچ پچ] یا اینکه شاشیدم به خودمو؟
نسرین خانوم: نه منظورم اینه که برو تو دستشویی اون پشت عوض کن
بهرام: آهان، بده من اونو، شما برید رو اون تختا یه جا اتراق کنید قابلامه غذا رو بذارین بار تا من بیام
غ ح خ: آق مهنس یحتمل می خوای استمبلی بار بذاری؟
نسرین خانوم: وا، مگه چشه به این خوبی؟ شما که همیشه از دست پخت من تعریف می کردی مش غلام [با حرص]ا
غحخ: جسارت نباشه نسرین خانوم بد ملطفت شدید، عرضم این بود که بچه ها هوس کباب-ریحون کرده بودن گفتم ناهارو کباب بخوریم شام ایشاا... میایم سراغ شما، استمبولیتون منظورمه
آقا بهرام: خودت می خوای کباب بریزی تو اون مشک کارد خوردت الکی ننداز گردن زن و بچت، شما برید تو من میام[در حالی که چپ چپ به غلامحسین خان نگاه می کند می رود]
رستوران
نرگس خانوم: پرسیا ننجونت کو؟
پریسا: از تهران که قرصاشو خورد تا اینجا خواب بود، بزور بیدارش کردم گفت خوابش میاد، نمیاد
نرگس خانوم: برو دخترم بیدارش کن بیاد، خواب زیاد، براش خوب نیست، بگو بیاد ناهار بخوره قوت بگیره، به حامد و پژمانم بگو بسه بازی بیان ناهار
غحخ:[با خنده] نکنه ننم معتاد شده باشه؟ هر چی آقام لب به سیگارم نمی زد ننم داره تلافی در میاره
نرگس خانوم: آره ماشاا... بابای خدا بیامرزت غیر بافور لب به هیچی نمی زد
غحخ: اونم از لارج بودنو منش لوتی گریش بود
نرگس خانوم: جلل خالق اگه بافور نشونه لارج بودنه، من موندم تو چرا لارج نیستی
غحخ: اونی لارج می شه که کنترات کار کنه، ما گذری حال می کنیم [می خندند]ا
[بچه ها به همراه نن جون وارد می شوند]
همه به احترام ننجون پا می شن و سلام می کنن
غحخ: آقا حامد گل، بابات کجا موند؟
حامد: گفت می ره دستشویی
غحخ: چقدر طولش داد، معلومه عجـــــیب دل پری داشته [می خندد]
نسرین خانوم[با طعنه]: حاج آقا جلو بچه زشته
غحخ: خانوم زشت اونه که شوئر گرامتون عینهو بچه کوچیکا سر هر چی عصبانی می شه و می پره به من
نسرین خانوم: آره تازگیا یکم بد اخلاقی می کنه، شما به دل نگیر، فشار کار دیگه
ننجون: دخترم شوهرت مردی نیست که با اهل و ایالش بدی کنه، یه دردش هست که بونه می گیره
نسرین خانوم: نمی دونم ننجون، زبون باز نمی کنه که بگه چشه؟
ننجون: یه سری مردا حرفشونو تو رفتارشون به زنشون می گن، هنر زنونگی اینه که با چشات بشنوی درد دلشونو
غحخ: تا شما از ننجون ما درس زندگی بگیرید من برم یه خبری از مهنس بگیرم، خودمم یه هواگیری کنم بیام
توالت
پایان قسمت دوم
غلامحسین[در حال پیاده شدن از ماشین]: آق بهوم تمــّــون اضافه با خودت اُوردی؟ خواستی من یه کردی 6 خشتک زندان بافت اصل شیراز دارما.[می خندد]ا
بهرام: نه مش غلام جون همرام هس، شما آلات نوازندگیتو اوردی؟ نیازت می شه ها[با حرص می خندد]ا
نسرین خانوم:آقا بیا اینو بگیر ببپوش فعلا، فقط کششو محکم کن
آقا بهرام: این چیه آخه می خوای منو مضحکه دست غلام کنی؟
نسرین خانوم: گرمکنه دیگه، اون یکی شلورت ته ساکه بخوام در بیارم باید همه چیو بهم بریزم، فعلاً ببپوشش، خیلیم شیکه، الان جوونا رنگ وارنگشو توی شهر می پوشن، کلی هم کلاس داره توی ماهواره همش از اینا نشون می ده، شما که نمی خری ببینیم چیه توش الان هرچی که مــُــده از تو ماهوارس
آقا بهرام: واسه خاطر بچه می گم نخریم وگرنه بد نیس من اخبار می بینم توام از این چیزا ببین، حالا کجا عوضش کنم اینو؟
غلامحسین خان: بــَــری جون، اگه از زنت خجالت می کشی بیا من خودم چادر می گیرم دورت[می خندد]ا
نسرین خانوم[با حالت شوخی]:غلامحسین خان سفارشتو به نرگس می کنم
غلام حسین خان: نه تورو جون شوئرت، اصلاً می خوای خودم ببرم سرپاشم بگیرم؟ که دیگه خودش نم نده به شلوارش بعد بندازه تقصیر ترمز زدن من
نسرین خانوم: راس می گه آقا غلام
آقا بهرام[با عصبانیت]: چیو راس می گه زن؟ سرپا گرفتنمو؟ [نگاهی به حامد می کند که با پژمان مشغول بازیست و به حالت پچ پچ] یا اینکه شاشیدم به خودمو؟
نسرین خانوم: نه منظورم اینه که برو تو دستشویی اون پشت عوض کن
بهرام: آهان، بده من اونو، شما برید رو اون تختا یه جا اتراق کنید قابلامه غذا رو بذارین بار تا من بیام
غ ح خ: آق مهنس یحتمل می خوای استمبلی بار بذاری؟
نسرین خانوم: وا، مگه چشه به این خوبی؟ شما که همیشه از دست پخت من تعریف می کردی مش غلام [با حرص]ا
غحخ: جسارت نباشه نسرین خانوم بد ملطفت شدید، عرضم این بود که بچه ها هوس کباب-ریحون کرده بودن گفتم ناهارو کباب بخوریم شام ایشاا... میایم سراغ شما، استمبولیتون منظورمه
آقا بهرام: خودت می خوای کباب بریزی تو اون مشک کارد خوردت الکی ننداز گردن زن و بچت، شما برید تو من میام[در حالی که چپ چپ به غلامحسین خان نگاه می کند می رود]
رستوران
نرگس خانوم: پرسیا ننجونت کو؟
پریسا: از تهران که قرصاشو خورد تا اینجا خواب بود، بزور بیدارش کردم گفت خوابش میاد، نمیاد
نرگس خانوم: برو دخترم بیدارش کن بیاد، خواب زیاد، براش خوب نیست، بگو بیاد ناهار بخوره قوت بگیره، به حامد و پژمانم بگو بسه بازی بیان ناهار
غحخ:[با خنده] نکنه ننم معتاد شده باشه؟ هر چی آقام لب به سیگارم نمی زد ننم داره تلافی در میاره
نرگس خانوم: آره ماشاا... بابای خدا بیامرزت غیر بافور لب به هیچی نمی زد
غحخ: اونم از لارج بودنو منش لوتی گریش بود
نرگس خانوم: جلل خالق اگه بافور نشونه لارج بودنه، من موندم تو چرا لارج نیستی
غحخ: اونی لارج می شه که کنترات کار کنه، ما گذری حال می کنیم [می خندند]ا
[بچه ها به همراه نن جون وارد می شوند]
همه به احترام ننجون پا می شن و سلام می کنن
غحخ: آقا حامد گل، بابات کجا موند؟
حامد: گفت می ره دستشویی
غحخ: چقدر طولش داد، معلومه عجـــــیب دل پری داشته [می خندد]
نسرین خانوم[با طعنه]: حاج آقا جلو بچه زشته
غحخ: خانوم زشت اونه که شوئر گرامتون عینهو بچه کوچیکا سر هر چی عصبانی می شه و می پره به من
نسرین خانوم: آره تازگیا یکم بد اخلاقی می کنه، شما به دل نگیر، فشار کار دیگه
ننجون: دخترم شوهرت مردی نیست که با اهل و ایالش بدی کنه، یه دردش هست که بونه می گیره
نسرین خانوم: نمی دونم ننجون، زبون باز نمی کنه که بگه چشه؟
ننجون: یه سری مردا حرفشونو تو رفتارشون به زنشون می گن، هنر زنونگی اینه که با چشات بشنوی درد دلشونو
غحخ: تا شما از ننجون ما درس زندگی بگیرید من برم یه خبری از مهنس بگیرم، خودمم یه هواگیری کنم بیام
توالت
پایان قسمت دوم
سفر به سبک ایرانی
قسمت اول
پرولوگ
چی می گه این غلام باز دوباره
کور شدیم از بس چراغ زد
بابایی من اخر نفهمیدم شوهر خاله اسمش حاجیه یا غلام
پسرم حاجی اسم نیست لقبه، کسی که رفته مکه رو بهش می گن حاجی وگرنه اسم شوهر خالت حسینه
پس چرا بابا بهش می گه غلام؟
کدوم حاجی، خانــــــوم؟ اون مشهدی هم که رفت واسه خاطر مادر خدا بیامورزت بود که اونم امام رضا قربونش برم جای شفا، مرگش داد.
اوا بهرام این چه طرز حرف زدن راجع به مادر خدا بیامورزمه؟
منظورم این بود که به واسطه حضور این مردک امام رضا روش نشد شفاعت مادرتو پیش خدا بکنه، وگرنه مادرت بـَـأز(به از) عزرائیل نباشه، مثل فرشته بود
[خانوم چپ چپ نگاه می کنه و ساکت می شه]ا
حامد جون بابا، اسم شوهر خالت غلامحسینه
خیلی بهش تخفیف بدیم باید بهش گفت مش غلام
[می خندند]ا
بیبیب بیبیب
ای بابا خانوم، ببین چی می گه، کرمون کرد.
تو به من بگو چه جو.......[صدا قطع می شود]ا
پژمانِ خــــــاک بر سر اینقد با اون کنترل ور نرو
خانوم این طرز حرف زدن با بچس؟ آق مهنس و همشیره محترمتون ترش می کنن
برام جون جلو تر یه توراهی هست اونجا وایسیم هم شما شلوارتو عوض کن هم ما یه چیزی بدیم بچه ها بخورن
[بهرام دست تکان می دهد]باشه باشه
با من برقص و خودتو به من بچسبون[صدای موزیک بلند می شود]ا
پژمان جان، تخمسگ خفه کن این ظبتو
پس برام جون خودتو به من بچسبون که بریم
[ با خنده سبقت می گیرد]ا
مردک فکر میکنه ما گوسفندیم که هی را بیوفتیم دنبالش اینجا وای سیم اونجا وای سیم
آقا بهرام چرا اینقدر خودتو ناراحت می کنی حالا یه شوخی کرده باهات، چرا سر هرچی لج می کنی
شما، به، من، بگو، ببینم، اون شوخی بود؟ همه پرو پام سوخت، شلوارمم دیگه باس بدم شما باش دمکنی درست کنی
خبه حالا، شمام شلوغش نکن برگشتیم خودم درستش می کنم برات
لازم نکرده دفه قبلم گفتی آدامس رو یه جوری می کـَـنم که جاش نمونه، هنوز هرکی می بینه فکر می کنه ادکلن در [زیر چشمی نگاهی به پسرش می کند و یواش می گوید] اونجام زدم که اگه یه وقت خودمو راحت کردم بوی ادکلن بدم
[خانوم با خنده]ا
نگو جلو بچه، یاد می گیره
استغفرالا این بشر انگار عقل و شعور نداره، اگه زده بودم پس ماشینش ، کل خونه زندگیمونو می فروختیم پول سپر ماشینشو نمی شد بدیم
لیاقتش الاغ سواریه نه ماشین 70 ملیونی
توام به روی خودت نیار ببینه حساس شدی باز شروع می کنه سر به سرت میذاره ها
غلط می کنه
[همگی ساکت می شوند]ا
[چند دقیقه بعد آقا بهرام با افسوس]ا
این همه درس خوندیم، به قول مام بزرگ هوچی به هوچی
باس بشینیم پشت میز اسمای صدمن یه غاز مردم که معلوم نیست از تو کدوم صندوق خونه ای در اوردن پاکنویس کنیم، آخه "گــَشــَمعلی"م شد اسم؟
اون وخ، آقا با چهار کلاس سواد نداشته سوار همچین ماشینیه و اون وضع زندگیش، پوووووووف
[از تو آینه]ا
البته آقا حامد اینو همیشه یادت باشه که پول! چی؟ شخصیت، نمیاره، پول آدمو عزیز، نمی کنه
چی شخصیت میاره، آدمو عزیز می کنه؟
تحصیلات
قربونه پسرم برم، بابات راس می گه عزیزم
[آقا بهرام زیر لب]ا
آره ارواح عمم
پایان قسمت اول
پرولوگ
چی می گه این غلام باز دوباره
کور شدیم از بس چراغ زد
بابایی من اخر نفهمیدم شوهر خاله اسمش حاجیه یا غلام
پسرم حاجی اسم نیست لقبه، کسی که رفته مکه رو بهش می گن حاجی وگرنه اسم شوهر خالت حسینه
پس چرا بابا بهش می گه غلام؟
کدوم حاجی، خانــــــوم؟ اون مشهدی هم که رفت واسه خاطر مادر خدا بیامورزت بود که اونم امام رضا قربونش برم جای شفا، مرگش داد.
اوا بهرام این چه طرز حرف زدن راجع به مادر خدا بیامورزمه؟
منظورم این بود که به واسطه حضور این مردک امام رضا روش نشد شفاعت مادرتو پیش خدا بکنه، وگرنه مادرت بـَـأز(به از) عزرائیل نباشه، مثل فرشته بود
[خانوم چپ چپ نگاه می کنه و ساکت می شه]ا
حامد جون بابا، اسم شوهر خالت غلامحسینه
خیلی بهش تخفیف بدیم باید بهش گفت مش غلام
[می خندند]ا
بیبیب بیبیب
ای بابا خانوم، ببین چی می گه، کرمون کرد.
تو به من بگو چه جو.......[صدا قطع می شود]ا
پژمانِ خــــــاک بر سر اینقد با اون کنترل ور نرو
خانوم این طرز حرف زدن با بچس؟ آق مهنس و همشیره محترمتون ترش می کنن
برام جون جلو تر یه توراهی هست اونجا وایسیم هم شما شلوارتو عوض کن هم ما یه چیزی بدیم بچه ها بخورن
[بهرام دست تکان می دهد]باشه باشه
با من برقص و خودتو به من بچسبون[صدای موزیک بلند می شود]ا
پژمان جان، تخمسگ خفه کن این ظبتو
پس برام جون خودتو به من بچسبون که بریم
[ با خنده سبقت می گیرد]ا
مردک فکر میکنه ما گوسفندیم که هی را بیوفتیم دنبالش اینجا وای سیم اونجا وای سیم
آقا بهرام چرا اینقدر خودتو ناراحت می کنی حالا یه شوخی کرده باهات، چرا سر هرچی لج می کنی
شما، به، من، بگو، ببینم، اون شوخی بود؟ همه پرو پام سوخت، شلوارمم دیگه باس بدم شما باش دمکنی درست کنی
خبه حالا، شمام شلوغش نکن برگشتیم خودم درستش می کنم برات
لازم نکرده دفه قبلم گفتی آدامس رو یه جوری می کـَـنم که جاش نمونه، هنوز هرکی می بینه فکر می کنه ادکلن در [زیر چشمی نگاهی به پسرش می کند و یواش می گوید] اونجام زدم که اگه یه وقت خودمو راحت کردم بوی ادکلن بدم
[خانوم با خنده]ا
نگو جلو بچه، یاد می گیره
استغفرالا این بشر انگار عقل و شعور نداره، اگه زده بودم پس ماشینش ، کل خونه زندگیمونو می فروختیم پول سپر ماشینشو نمی شد بدیم
لیاقتش الاغ سواریه نه ماشین 70 ملیونی
توام به روی خودت نیار ببینه حساس شدی باز شروع می کنه سر به سرت میذاره ها
غلط می کنه
[همگی ساکت می شوند]ا
[چند دقیقه بعد آقا بهرام با افسوس]ا
این همه درس خوندیم، به قول مام بزرگ هوچی به هوچی
باس بشینیم پشت میز اسمای صدمن یه غاز مردم که معلوم نیست از تو کدوم صندوق خونه ای در اوردن پاکنویس کنیم، آخه "گــَشــَمعلی"م شد اسم؟
اون وخ، آقا با چهار کلاس سواد نداشته سوار همچین ماشینیه و اون وضع زندگیش، پوووووووف
[از تو آینه]ا
البته آقا حامد اینو همیشه یادت باشه که پول! چی؟ شخصیت، نمیاره، پول آدمو عزیز، نمی کنه
چی شخصیت میاره، آدمو عزیز می کنه؟
تحصیلات
قربونه پسرم برم، بابات راس می گه عزیزم
[آقا بهرام زیر لب]ا
آره ارواح عمم
پایان قسمت اول
اشتراک در:
پیامها (Atom)